All Rights Reserved 2007 - 2008 © http://cmj.persianblog.ir
.: یادداشتهای محمدجواد مهدوی :.

22بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی
دوستان نوشتند . من نقل قول می کنم :
***
با تعدادی از دوستان اینترنتی به فکرمان زد که با یک حرکت هماهنگ وبلاگی -
وبسایتی به مناسبت سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، با آرمانهای امام روح الله(ره) و مقام معظم رهبری و همچنین صدها هزار شهید انقلاب اسلامی تجدید پیمان نموده و همبستگی و ایستادگی و صلابت خود را به دشمنان قسم خورده این آب و خاک، در محیط سایبر نشان دهیم.(1)
دوستان عزیز میتوانند برای شرکت در این موج اینترنتی، به صورت موقت، از این لحظه تا پایان شب 22 بهمن 88 با اضافه نمودن جمله "الله اکبر، خامنهای رهبر" به اول یا آخر نام وبلاگ خود، در این خروش وبلاگی شرکت کنید.
یادتان باشد که رسانه خود شما هستید!
با انتشار این خبر در یک پست وبلاگی در وبلاگتان با تیتر "22 بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی" و همچنین با استفاده از این لوگو و لینک دادن به این نوشته در وبلاگ خود، شما نیز سهمی در گسترش این حرکت داشته باشید.
دوستانی که به این حرکت پیوستهاند میتوانند برای قرار گرفتن نام وبلاگشان در لیست حامیان این حرکت، از طریق بخش ارتباط با ما اطلاع دهند.
پینوشت:
1- این یک حرکت اظهارگونه شخصی است و ملاکی برای طیف سنجی وبلاگنویسان حزب اللهی و انقلابی نمیباشد.
***
الله اکبر خامنه ای رهبر.
نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ و ساعت ۱٢:۱۸ ق.ظ توسط : محمدجواد مهدوی
نظر دیگران() || [لينك مطلب] || [بالای صقحه]
.: یادداشتهای محمدجواد مهدوی :.

شهید سید عبدالرضا موسوی؛ آیینه تفکر و تعبد
جانشین شهید جهان آرا که بود!

قبل نوشت:
گلزار شهدای شهر من آبادان، مزار گلهای معطر و نادری است که حداقل از باب هر گلی بویی دارد، شاید در هیچ جای دیگر دنیا یافت نشوند. از این میان می توان به شهید محمدحسن شریف قنوتی، اولین شهید روحانی جنگ و شهید سید عبدالرضا موسوی، جانشین شهید جهان آرا اشاره نمود. در این یادداشت می خواهم به معرفی شهید موسوی بپردازم. آنچه در وهله اول من را شیفته و مجذوب سید عبدالرضا موسوی کرد، چند وجهی و ذو ابعاد بودن شخصیت وی بود. شخصیت بزرگ این شهید بزرگوار، رزمنده ای تمام عیار و دلیر در میدان نبرد، دانشجویی ممتاز و کوشا در دانشگاه، استراتژیست و طراحی متبحر در امور نظامی و پژوهشگری در حوزه علوم دینی را در خود جمع کرده است. به خصوص این مورد آخر، خیلی جالب توجه است چرا که این شهید بزرگوار در آن سنین جوانی فلسفه اسلامی را از منابع اصلی و به زبان عربی مطالعه می نموده اند.
زندگی نامه ای که از ایشان خواهید خواند از روزنامه کیهان شماره 19250 مورخ 17/9/87 استخراج شده است. همچنین در لینک انتهای یادداشت نوشته هایی از این شهید بزرگوار به همکاران سپاهی، همسر و فرزند خردسالش را می توانید بخوانید که بسیار برای امروز ما قابل استفاده اند و نشانه حی و حاضرِ "لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً".
نوشتار:
روز جمعه 29 فروردین ماه سال 1335 در خرمشهر، فرزندی به دنیا آمد که او را «عبدالرضا» نامیدند تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر خرمشهر گذراند. به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان برای یادگیری، دانش آموزی ممتاز و موفق بود. در این مرحله زندگی به خاطر دارا بودن خصلت ها و فضایل اخلاقی خاصش در خانواده دارای حرمت و احترام به خصوصی بود و در محیط اجتماعی به رغم وجود فسق و فساد فراوان، هیچ گاه دامن خود را نیالود و به جز درس خواندن و بازی فوتبال سرگرمی دیگری نداشت.
در سن 18 سالگی با معدل 58/19 دیپلم گرفت و در کنکور سراسری با رتبه بسیار بالا قبول شد و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت.
به دلیل اینکه محیط دانشگاه را غیر اسلامی می دید فعالیت های خود را محدود به دانشگاه نکرد و با اجاره خانه ای در جنوب شهر تهران رابطه ای نزدیک با توده مردم محروم و زحمتکش آن مناطق برقرار کرد و شروع به آموزش کتب مذهبی به آنان نمود.
پس از چندی بنا به تصمیماتی که با دوستان و همفکرانش گرفت قرار بر این شد که هر کس به شهر و منطقه زندگی خود برگردد و با توجه به شناختی که از ویژگی ها و فرهنگ و سنت های بومی مردم منطقه خود دارد، بتواند رابطه جدی تری با مردم برقرار کند. به همین دلیل خود را به دانشگاه جندی شاپور اهواز منتقل کرد و در محیط جدید به فعالیت های سیاسی ادامه داد.
در اواخر سال 1355 از طرف گارد دانشگاه به او اخطار داده شد که اگر به فعالیت های خود ادامه دهد اخراج خواهد شد. اما وی بی توجه به این هشدارها فعالیت های خود را افزایش داد و پس از دومین اخطار او را از دانشگاه اخراج کردند.
سید موسوی پس از بازگشت به خرمشهر سعی کرد با کمک فعالین شهر در میان تمامی افراد مبارز اعم از روحانیون، بازاریان مذهبی و جوانان مبارز وحدت ایجاد کند و انسجام و هماهنگی لازم را برای پیشبرد اهداف انقلابی فراهم سازد.
در همین راستا و به موازات رشد انقلاب اسلامی در کشور، وی نیز در برپایی تظاهرات، درگیری های خیابانی و بسیج مردم در تشکیل اولین حرکت های ضد رژیم، نقش عمده ای ایفا کرد و به دعوت سخنرانان و وعاظ و تکثیر و توزیع نوارها و اعلامیه های حضرت امام(ره) اقدام نمود.
در خرمشهر به دلیل فشار ساواک و پلیس رژیم، خانه ای اجاره نمود و فعالیت نیمه علنی اختیار کرد، همچنین به عضویت حزب الله خرمشهر در آمد و در آنجا با همرزم همیشگی اش شهید جهان آرا آشنا شد.
به دنبال برقراری حکومت نظامی، تمامی جوانان فعال شهر از جمله عبدالرضا دستگیر شده وبه زندان افتادند. شهید موسوی در زندان با مطالعه تمامی کتب استاد علامه طباطبایی و اغلب کتب عربی ملاصدرا و دیگر فلاسفه اسلامی و مطالعات منظم و دقیقی که در زمینه فلسفه اسلامی انجام داده بود، متوجه یک سری ضعفها و اشتباهات فلسفی خود گشته و پس از آزادی از بند رژیم، که به دلیل فشار مردم صورت گرفت، برای دوستانش آنها را شرح داده و تصحیح نمود. او می گفت: زندان برای انسان مانند آیینه است. آنجا دیگر جو و محیط و دیگران نیستند که تو را به حرکت دربیاوند. هر کس که پایدار بماند، میزان اعتقادش به مکتب روشن می شود.
شهید عبدالرضا پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه خرمشهر توسط شهید جهان آرا به عضویت آن در آمد و در سمت مسئول عملیات مشغول به کار شد.
در آبان سال 58 برای ادامه تحصیل به دانشگاه بازگشت و حدود یک ترم آنجا بود تا این که به خاطر وضع بحرانی و بغرنج خرمشهر و سپاه و به خاطر اصرار شهید جهان آرا و دیگر برادران سپاه مجدداً درسش را رها کرد و به سپاه بازگشت.
«صدیقه زمانی» همسر شهید عبدالرضا موسوی درباره این برحه از زندگی ایشان چنین می گوید: سید از اولین روزهای تجاوز عراق تا جنگ تن به تن با مزدوران بعثی در خرمشهر حضور داشت و در مهرماه 59 براثر تیری که به کمرش اصابت کرد مجروح شد و تا پایان زندگی از دردکمر رنج می برد چون این تیر در نزدیکی ستون فقرات بود. پزشکان معتقد بودند که تحمل درد راحت تر از درآوردن آن تیر است.
سید پس از شهادت شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر شد و فقط فرمانده نبود بلکه مهمات را جابجا می کرد، راننده موتور، آمبولانس و سایر خودروهای نظامی بود، مرتب به خطوط مقدم جبهه سرکشی می کرد و به قدری درجبهه ها تلاش می کرد که خورد و خوراک را فراموش کرده بود و چهره اش چنان تکیده شده بود که قابل شناسایی نبود.
درجریان عملیات بیت المقدس مسئولیت فرماندهی تیپ 22 بدر را به ایشان محول کردند ولی نپذیرفت و این مسئولیت را به عهده «عبدالله نورانی» گذاشت و ترجیح می داد مانند یک رزمنده در جبهه حضور داشته باشد. هنگامی که خبر شهادت شهید جهان آرا را شنید احساس می کرد برادر عزیزش را ازدست داده زیرا معتقد بود شهید جهان آرا برای خرمشهر یک سرمایه باارزش بود.
خصوصیات اخلاقی
شهید موسوی بسیار متواضع، جدی، مهربان و خوش اخلاق بود و در کارهای خانه به من کمک زیادی می کردند واحترام زیادی برای من قائل بودند به نحوی که همیشه من را با نام خانوادگی خودم در یک اجتماع خطاب می کردند و معتقد بود که شخصیت زن آنقدر بالاو باارزش است که با ازدواج نباید هویتش عوض شود و هویت همسرش را بگیرد بلکه همیشه باید زن را با نام و فامیل خودش صدا کرد.
شهید موسوی خیلی مردم دار و اجتماعی بود و به مردم در تمامی زمینه ها کمک می کرد یار و یاور محرومان و مستضعفین بود و در خدمت به مردم همیشه پیشقدم بود.
در تمامی فامیل از احترام زیادی برخوردار بود وهمه او را الگوی اخلاق و کمالات انسانی می دانستند و در کارها با او مشورت می کردند زیرا دارای خصوصیاتی منحصر به فرد بود که در افراد دیگر کمتر دیده می شد، مثلاهنگامی که می خواستند به منزل بیایند اول به دیدار مادرشان و مادر من می رفتند بعد به خانه می آمدند و نفوذ عاطفی خاصی در همه بستگان و فامیل داشتند با اینکه یک سال و پنج ماه بیشتر فاطمه دخترمان را ندید ولی در این مدت کوتاه فاطمه را غرق محبت و نوازش می کرد و او را می بوئید و می بوسید و می گفت شاید آخرین باری باشد که دخترم را ببینم.
اگر شهید موسوی در این برهه زمانی زنده بود چه تفکری داشت؟
شهید موسوی آینه ای از تفکر و تعبد بود و عقلانیت خاصی داشت. اگر کسی با ایشان همراه نمی شد شاید باورش نمی شد که سید دارای چه خصوصیات منحصر به فردی است اما من که از نزدیک شاهد رفتارها و اعمال ایشان بودم به این ویژگی های بارز انسانی کاملاواقف بودم هیچ وقت نماز اول وقت ایشان عقب نمی افتاد و در پی گیری تعقیبات نماز مصر و متعهد بودند نماز شب ایشان هم ترک نمی شد. ایشان قلم بسیار زیبایی داشتند و یک تئوریسین بود. واقعا اگر شهید موسوی الآن زنده بود یک تئوریسین انقلاب بود. وی مسلط به زبان عربی و انگلیسی بود و حتی از ایشان برای کار در وزارت خارجه به عنوان دیپلمات دعوت کرده بودند که صلاح ندانستند در شرایط حساس کشور به خارج بروند و در کشور ماندند.
خط فکری شهید موسوی برگرفته از تفکر حضرت امام خمینی(ره) بود و ارادت بسیار زیادی به ایشان داشتند به نحوی که همیشه می گفت امام(ره) عصاره تاریخ است.
وی در زمان شروع جنگ نخستین کسی بود که خیانت های بنی صدر را تذکر داده بود و از همان ابتدا می گفت بنی صدر خائن است.
در همان روزهای آغازین جنگ بود که به پیشنهاد ایشان من و همسر شهید جهان آرا به خدمت امام(ره) رسیدیم و یک گزارش کامل از وضعیت خرمشهر و خیانت های بنی صدر را تقدیم ایشان کردیم و تمامی مسائل را به مرحوم حاج احمدآقا انتقال دادیم.
پس از سقوط بنی صدر و تغییر و تحول در جبهه ها، شهید موسوی فعالیت خود را در جبهه ها شدت بخشید و پس از به دست گرفتن پست فرماندهی اقدام به سازماندهی تیپ 22 بدر خرمشهر نمود.
ولی پیشنهاد فرماندهی این تیپ را نمی پذیرد تا در تمامی جبهه ها حضور دائم و فعال داشته باشد.
نحوه شهادت
دوستانش نحوه شهادت شهید موسوی را این طور تعریف می کردند. وقتی قرار بر عملیات بیت المقدس شد یک لحظه آرام و قرار نداشت مثل یک رزمنده بسیجی ساده با موتور به خطوط مقدم سرکشی می کرد با اینکه فرمانده سپاه خرمشهر بود و حضور ایشان در پشت جبهه ضروری بود ولی اصلاً قبول نمی کرد که هر روز و هر لحظه به خطوط مقدم سرکشی نکند. در عملیات های شناسایی حتی به خطوط عراقی ها هم می رفت تا اینکه هنگامی که به خط مقدم می رود متوجه می شود که یک رزمنده مجروح افتاده روی زمین و احتیاج به کمک دارد. سریع برمی گردد و به پست امدادی اطلاع می دهد و با یک آمبولانس به منطقه می رود و رزمنده مجروح را سوار آمبولانس می کند و آمبولانس حرکت می کند. همانجا یک گلوله توپ منفجر می شود و شهید موسوی به شهادت می رسد درحالی که دست و پایش قطع و شکمش پاره و نصف صورتش هم متلاشی شده بود.
سید عبدالرضا در اردیبهشت 1361 در روز جمعه 13 رجب (ولادت حضرت علی(ع)) به شهادت رسید و همان طور که مادر ایشان نقل می کنند در 13 رجب نیز بدنیا آمده بود.
همسر شهید موسوی اضافه می کند وقتی بعد از سه روز به سردخانه رفتم و می خواستم برای آخرین وداع قیافه ایشان را ببینم تصور می کردم که با یک جسد متلاشی شده و غیرقابل شناسایی روبه رو می شوم به خصوص که سه روز از شهادت ایشان گذشته بود و جسد متلاشی شده را درون پلاستیک گذاشته بودند ولی وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان تبسمی روی لبان ایشان دیدم که هرگز از یادم نمی رود همان لذتی که همیشه درمورد آن با من صحبت می کردند و می گفتند که شهدا ازشهادت لذت خاصی می برند واقعاً در سیمای ایشان مشاهده می شد.
از سوی دیگر وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان عطر و رایحه خوشی فضای سردخانه را پرکرد که من تابه کنون چنین رایحه ای را استشمام نکرده بودم سید بهشتی شده بود و بوی بهشت می داد.
پی نوشت:
+ آثاری از شهید بزرگوار سید عبدالرضا موسوی
+ عکس هایی از شهید موسوی
نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ و ساعت ٩:٤٩ ب.ظ توسط : محمدجواد مهدوی
نظر دیگران() || [لينك مطلب] || [بالای صقحه]
.: یادداشتهای محمدجواد مهدوی :.

مدیریت انقلابی؛ لازمه تحول در علوم انسانی

قبل نوشت:
یادداشت قبلی من؛ علوم انسانی بومی یا علوم انسانی اسلامی!
نوشته:
وضعیت علوم انسانی در کشور ما به شدت بحرانی است. در بحرانی بودن اوضاع علوم انسانی همین بس که بسیاری از ناهنجاری های سیاسی، اعوجاج های اعتقادی و نا به سامانی های اقتصادی حال حاضر جامعه ما از کلاسها و اساتید اینگونه رشته ها نشأت می گیرند. درست به همین دلایل است که مقام معظم رهبری از سالها پیش تا کنون بارها و بارها نسبت به مشکلات بنیادین علوم انسانی و لزوم بازنگری اساسی و تحول در این حوزه هشدار داده اند لیکن متاسفانه تا به حال به این هشدارها آنچنان که باید توجه نشده است تا تخول ضروری مذکور عملی گردد. حتی در عرصه نظر نیز معمولا نظریه پردازان ما چنان محتاطانه و حداقلی به این مسئله پرداخته اند که بسیار بعید به نظر می رسد نظرات ایشان برای تغییر و تحول مورد نیاز در علوم انسانی منشاء اثری گردد.
کافی است نگاهی گذرا به آنچه این روزها در این زمینه از رسانه ملی نمایش داده می شود و یا در روزنامه ها و مجلات نوشته، بیاندازید. کارشناسان و نویسندگان این برنامه ها و نوشته ها گویی بجای اینکه به فکر درمان بیمار در حال احتضار علوم انسانی باشند، در این اندیشه اند که اگر هم قرار است برای نجات وی کاری صورت گیرد چگونه آنرا تخفیف و تقلیل دهند! نمونه ای از این نگاه حداقلی را می توان در تنزل محل بحث اصلی مسئله بازنگری در علوم انسانی از "اسلامی کردن" به "بومی کردن" مشاهده نمود(که در مطلب قبلی به آن پرداخته شد). نمونه دیگر که در این یادداشت قصد پرداختن به آن را داریم مسئله لزوم مدیریت علوم انسانی برای رسیدن به وضعیت مطلوب است که معمولا توسط همین کارشناسان و نظریه پردازانِ حتی بعضا متدین و مذهبی، به شدت از آن پرهیز داده می شود. البته این آقایان معمولا ضرورت مدیریت در این عرصه را به طور کلی رد نمی کنند ولی آن را در برنامه هایی شدیدا حداقلی، مطلقا غیر دستوری، خنثی و در نهایت بی نتیجه محدود می نمایند. چنانکه به شدت از بکار بردن لفظ انقلاب برای تحولی که مورد نیاز این حوزه است انذار می دهند و حتی بعضا این تئوری را مطرح می کنند که علوم انسانی باید در فرآیندی طبیعی به سمت و سوی مطلوب سوق یابد و در این حوزه ابدا نمی توان کار فرمایشی و دستوری کرد که البته آن سمت و سوی مطلوب را هم خود قبلا "بومی شدن" یا "بروز شدن" و مانند آن معین کرده اند. آنچه غالبا به عنوان توجیه اینگونه نظرات مطرح می شود نیز اجتناب از هرگونه برخورد حذفی و سلبی با علوم انسانی و عالمان غرب زده و غرب گراست.
در پاسخ این قبیل سخنان باید گفت اولا مدتهاست دوران برخوردهای حذفی و سلبی افراطی در جامعه ما گذشته است، ثانیا مدیریت بدون هر گونه برخورد سلبی نیز عملا امکان پذیر نمی باشد، آن هم در این اوضاع بحرانی فعلی که احیای علوم انسانی ما بواقع نیازمند جراحی های جدی است. اتفاقا اصلاح این وضعیت با تصمیمات خنثای فعلی مدیران علمی و آموزشی کشور ممکن نخواهد بود و مطمئنا نیازمند یک الگوی مدیریتی انقلابی و جهت مند است. البته مدیریت انقلابی به معنی بی تدبیری و بی منطقی و رفتار مطلقا سلبی که برخی مغرضانه از آن انتزاع می کنند نیست بلکه به این معنی است که درکنار تدبیر، برنامه ریزی ایجابی و شاید هم بعضا محافظه کاری، بایستی شور همراه با شعور انقلابی نیز وجود داشته باشد تا با غلبه بر موانعی که کم هم نیستند از اتلاف بیشتر وقت جلوگیری نموده و آنجا که بواقع نیاز است امر به دخالت دستوری و حتی برخورد بعضا سلبی نماید.
اولین جایی که شدیدا به این مدیریت انقلابی نیازمند است و شاید تنها جایی که امکان اعمال مستقیم چنین مدیریتی وجود دارد دانشگاه است. هرچند اموری مانند "طرح صحیح مسائل علمی برای جهت دهی به تولید علوم انسانی"، "تخصیص بودجه و امکانات و برنامه ریزی جدی برای تحقیق و پژوهش در این زمینه"، "برگزاری جشنواره هایی از قبیل جشنواره فارابی"، "تاسیس بنیاد ها و مراکز علمی جهت تحقیقات متمرکز و موضوعی"، "کرسی های آزاداندیشی و نظریه پردازی" و ... برای شکل دهی تحول مورد نظر در زمینه علوم انسانی ضروری هستند ولی باید توجه داشت بدون دخالت مستقیم نظام آموزشی کشور در دانشگاه ها نمی توان انتظار تحولی اساسی در این حوزه را داشت. چرا که از طرفی دانشگاه ها سرچشمه های علمی هر جامعه ای هستند و تا سرچشمه اصلاح نشود تلاشهای مقطعیِ دیگر جهت برطرف کردن آلودگی ها و نا به هنجاری های علمی کشور بی نتیجه خواهند ماند و از طرف دیگر اوضاع فعلی دانشگاه های ما در زمینه علوم انسانی به هیچ وجه به گونه ای نیست که به طور غیر مستقیم قابل اصلاح باشد و ضرورتا نیازمند دخالت مستقیم دستگاه آموزش عالی کشور و مدیریت بعضا سلبی برخی نا به سامانی هاست.
هم اکنون در دانشگاه های ما منابع درسی علوم انسانی عموما ترجمه هایی بدور از خلاقیتند از اندیشه ها و نظریاتی که هیچ سنخیتی با اسلام – نه تنها به منزله چهارچوب اعتقادی ما مسلمانان بلکه به مثابه نظام معرفت شناختی، هستی شناختی، انسان شناختی و ... ما – ندارند. حتی کار به جایی رسیده که دیگر برای دروس و علومی که موضوعشان مشخصا اسلام و مباحث مرتبط با اسلام است نیز منابعی با گرایشات غربی به دانشجویان معرفی می گردد و در کمال تاسف همین علوم، اندیشه ها و اعتقادات غیر و حتی ضد دینی در دانشگاه هایی که با پول بیت المال تغذیه می شوند به خورد دانشجویان مبتدی و بی دفاع ما داده می شوند. آن هم بدون اینکه دانشجو حق انتخابی داشته باشد. به این کمدی تراژیک این را هم اضافه کنید که متاسفانه بیشتر اساتید هیئت های علمی رشته های انسانی ما نیز تفکراتی غرب گرا دارند و بسیار پیش می آید که با همه ادعای آزادی بیانی که دارند برای دانشجویانی که از نظر فکری با آنها زاویه داشته باشند خصوصا در آزمون دکترا مشکل تراشی می کنند و به سختی اجازه می دهند چنین دانشجویانی به عضویت هیئت های علمی در آیند. البته در بسیاری از موارد هم اینگونه دانشجویان قبل از اینکه کار به مسائل و مصائب اینچنینی برسد خود استحاله شده اند و همرنگ جماعت و ... که سرگذشت تعداد زیادی از اصلاحاتچی های افراطی و در راس همه آنها حجاریان شاهد این مدعاست.
این مسائل موجب شده تا از طرفی اکثر دانشجو ها غرب گرا بار بیایند و از طرف دیگر جلوی رشد و پیشرفت کسانی هم که با این تفکرات مخالفند گرفته شود. نتیجه اینکه اساتید آینده هیئات علمی دانشگاه ها هم از همین طیف فکری خواهند بود و به تبع؛ کتابها به همین شکل کنونی و این دور باطل همچنان ادامه خواهد داشت چنانکه سالهاست داشته. خروجی این وضعیت انبوه اساتید، نظریه پردازان، محققان و دانشجویان غرب باور از یک سو و خروار خروار کتب، تحقیقات، پژوهش ها و پایان نامه های غرب محور از سوی دیگر است. این مسائل موجب شده تا تولید علم اسلامی بومی به مثابه اولین و اصلی ترین گام ایجابی در راه تحول علوم انسانی همواره با دو مانع بسیار بزرگ روبرو باشد. آن دو مانع فقر شدید جامعه علمی ما در دو حوزه محققین و منابع تحقیق علوم انسانی است. محققینی که به ضرورت این تحول و آن تولید علم معتقد باشند و منابع تحقیقی که در این راستا و در مقاطع علمی مختلف به عنوان مآخذ درجه اول قابل استفاده. این در حالی است که حتی اگر کسی هم بخواهد در این وانفسای علمی خلاف جریان موجود حرکت کند در محافل علمی دانشگاهی و غیر دانشگاهی به حاشیه رانده می شود و مهجورش می کنند.
اینگونه است که حتی ایجابی ترین بعد مدیریت در حوزه علوم انسانی که همانا تولید علم باشد نیز در حال حاضر به مشکلاتی گره خورده که بدون دخالت مستقیم و سلبی برطرف نمی گردند. بنا بر این نظام علمی کشور ناگزیر است برای غلبه بر دور باطل مذکور و شروع یک نهضت تولید علم، جهت تحولی اساسی در علوم انسانی، حداقل در این دو حوزه ی "سر فصلهای درسی" و "عملکرد علمی اساتید" در دانشگاه ها با مدیریتی انقلابی، سازو کارهای غلط فعلی را اصلاح نماید.
البته این به هیچ وجه به معنی حذف علوم انسانی و عالمان غربی از دانشگاه ها نیست. بلکه ما حتما نیازمند شناخت نظریات غربی ها در این حوزه حتی بهتر از خودشان هستیم لیکن این علوم را باید به کسانی آموزش داد که حداقل ابتدائیاتی را در زمینه آنها بدانند و در مورد شبهات و ایرادات آنها خالی الذهن نباشند؛ نه دانشجوی صفر کیلومتری که هیچ گونه سلاح علمی برای دفاع از خود در مقابل آنها نداشته باشد.*
پرواضح است نظر نگارنده به هیچ وجه تنافری با آزادی بیان، عقیده، قلم و ... هم ندارد. آنچه در مورد مدیریت جهت مند مورد نیاز علوم انسانی گفته شد فقط و فقط مربوط به نظام آموزشی دانشگاه ها می باشد که منطقا هم باید قلمرو مدیریت سیستم آموزشی کشور باشد. خارج از حیطه کلاس های درسی هر کس و با هر گرایش فکری می تواند به تفکر، تحصیل، تدریس، نقد و نگارش منویات خود بپردازد. جتی در خود دانشگاه ها نیز، در مقام تحقیق - و نه تدریس - تضارب آراء اسلامی و غیر اسلامی پسندیده و اصولا همانگونه که رهبری معزز بارها فرموده اند ضروری است و باید هر چه زودتر در قالب برنامه هایی مانند کرسی های آزاد اندیشی و مطالعات تطبیقی و ... عملی گردد. اتفاقا این خود از معضلات و مشکلات عجیب و غریب دانشگاه های ماست که از طرفی در باب بحث و استدلال را بسته ایم و از طرف دیگر هرآنچه از سوی غرب به ما رسیده است را بی کم و کاست و بدون اینکه کسی اجازه کمترین نقدی را به آن داشته باشد به سر کلاسها برده ایم تا در جایی که دانشجو باید آموزش های اولیه علمی خود را ببیند، علومی را به وی تدریس نمایم که بر مبانی معرفت شناختی نسبی گرایانه و شک گرایانه و جهانبینی مادی گرایانه و بعضا الحادی و در بهترین حالت سکولار غرب استوارند. اگر این کرسی ها راه اندازی شوند علاوه بر اینکه گامی بلند در راه تولید علم خواهند بود، به خودی خود حقانیت بسیاری از نظریات اسلامی در زمینه علوم انسانی را نشان خواهند داد.
به امید روزی که ما حداقل در دانشگاه هایمان موفق به ایجاد موازنه ای معقول، منطقی و متناسب با مبانی فکری و اعتقادی بر حقمان گردیم و علوم انسانی حقیقی و بر مبنای معارف حقه اسلام ناب محمدی(ص) را شاهد باشیم.
پی نوشت:
*در اینجا بد نیست اشاره ای داشته باشیم به جمله ای از شهید مطهری که این روزها وقتی بحث به این جور جاها می رسد به کرات مورد سوء استفاده قرار می گیرد. ایشان در جایی نوشته اند؛ "بعقیده من لازم است در دانشکده الهیات یک کرسی ماتریالیسم دیالکتیک تاسیس بشود." دراین باره باید گفت اولا هدف ایشان از این گفته فقط و فقط خدمت به اسلام و برداشتن گامی در جهت رفع شبهات آن دوران علیه مبانی معرفتی اسلام بوده است. حال آنکه آنچه امروزه در دانشگاه های ما در حال وقوع است به هیچ وجه کمکی به اسلام نمی کند که بر عکس دانشگاه ها را به کارگاه های شبهه پراکنی و اشکال تراشی برای اسلام و نظام اسلامی بدل کرده است. ثانیا و مسلما منظور آن شهید بزرگوار این نبوده که ماتریالیسم را به دانشجوی ترم اول جامعه شناسی و یا علوم سیاسی آموزش دهند بلکه این کار فقط به جای خود و برای کسانی که به اندازه رفع شبهات ناشی از چنین مباحثی از اسلام مطلع باشند سازنده است. ثالثا استاد شهید مسلما این نظر را با فرض اینکه در کنار آن کلاس ماتریالیسم، کلاس الهیاتی نیز با اساتیدی مبرز دایر باشد مطرح نموده اند که ما در حال حاضر از آن هم بهره چندانی نداریم.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ و ساعت ٢:٠۱ ق.ظ توسط : محمدجواد مهدوی
نظر دیگران() || [لينك مطلب] || [بالای صقحه]
.: یادداشتهای محمدجواد مهدوی :.

علوم انسانی بومی یا علوم انسانی اسلامی!

مدتی است به دلیل تاکیدات فراوان مقام معظم رهبری در مورد ضرورت بازنگری در علوم انسانی در مواقف و مواقع گوناگون و تببین این مسئله توسط ایشان که بسیاری از مشکلات مادی و معنوی حال حاضر جامعه ما ریشه در معضلات این حوزه از علوم دارد، توجه عموم متفکران و اندیشمندان و نیز نشریات و محافل علمی و رسانه ای به این موضوع مهم جلب شده است. اخیرا رسانه ملی برنامه های بسیاری در این رابطه به نمایش درآورده و مطالب فراوانی نیز در این زمینه نوشته شده است. اولین نکته ای که در مورد این برنامه ها و آن نوشته ها نظر من را به خود جلب کرد محافظه کاری و نگاه حداقلی آنها به موضوع خطیر تحول در علوم انسانی است. در این برنامه ها و نوشته ها معمولا محل بحث اصلی مسئله به کلی گم می شود. متاسفانه برخی نویسندگان و نظریه پردازان چنان موضوعاتی فرعی را به عنوان محل بحث اصلی مسئله تحول در علوم انسانی جا می زنند که بعضا این شائبه پیش می آید که نکند غرضی و مرضی برای مصادره به مطلوب نمودن موضوع اصلی بحث در میان باشد!
توضیح اینکه آنچه در این برنامه ها و نوشته ها به عنوان دلیل اصلی ضرورت تحول و بازنگری در علوم انسانی مطرح شده و می شود غالبا و در بیشتر موارد "لزوم تمایز گذاشتن میان علوم انسانی بومی و علوم انسانی غربی" بوده است.* بنابر این نظر اگر ما بتوانیم علومی بر مبنای فرهنگ بومی خود تهیه و تولید نماییم؛ همه مشکلاتمان در این حوزه حل خواهد شد. این شیوه نگریستن به علوم انسانی بدین معنی است – یا حداقل توسط همین کارشناسان بدین معنی نیز مطرح شده - که همه علوم انسانی شرق و غرب عالم اگر با توجه به زمینه های فرهنگی و بومی شان طرح ریزی شده باشند می توانند به خوبی از پس وظایف و مسئولیت هایشان بر آیند. اصولا این سخن تکثرگرایانه خود از محصولات علوم انسانی غربی است. بر این اساس به عنوان مثال فلسفه قاره ای برای اروپا همانقدر بازتاب حقیقت است و به قولی جواب می دهد که فلسفه انگلیسی برای آمریکا و فلسفه اسلامی برای ایران و ... .
بعضا هم موضوعاتی، بسیار پرت تر از این که بسیار بدیهی و بی نیاز از بحث و جدل هستند – حداقل بی نیاز از بحثی با این کمیت و کیفیت - به عنوان محل اصلی این بحث در نظر گرفته شده و کارشناسان محترم هم با مهارت تمام، تمام مدت برنامه را به مباحثه و مجادله درباره آنها پرداخته و نویسندگان گرامی تمام طول نوشته را به قلم فرسایی! مانند اینکه گاهی علت ضروری خواندن تحول مذکور را اینگونه بیان می نمایند که "بالاخره هر علمی نیازمند پویایی است و به طور طبیعی هر چند مدت به این قبیل بازنگری ها احتیاج است" و ... .
در اینگونه برنامه ها و نوشته ها به مسائل دیگری نیز کما بیش اشاره می شود. مانند مذمت ترجمه گرایی صرف در حوزه علوم انسانی، ناکارآمدی این علوم در جامعه ما، عادت کردن دانشجویان ما در این حوزه به حفظیات و به میزان بسیار کمی به قدری که به ژست روشنفکری و بی طرفی علمی کارشناسان و نویسندگان محترم بر نخورد هم به مذمت غربی بودن و غیر اسلامی بودن علوم مذکور، البته به شکلی کاملا کنترل شده و بسیار محتاطانه و با هزار قید و حد که یک وقت خدای ناکرده از میان گفته ها و نوشته هاشان انقلاب فرهنگی و علمی دیگری سر برنآورد.
با همه اینها محور غالب اینگونه مباحث همان مسئله بومی کردن علوم انسانی است که اشاره شد. حال سوال اینجاست که آیا بواقع مشکل اساسی علوم انسانی غربی که آنرا برای جامعه ما ناکارا، بلامصرف و حتی مضر کرده و فصل افتراقی که از نظر رهبری معظم، تمایز دهنده این علوم با آنچه باید باشد است، صرفا غیر بومی بودن آن است؟! اصولا این بحث بومی بودن و غیر بومی بودن که در فضای سکولار غرب هم مدتهاست مطرح شده و البته تا کنون هم به هیچ نتیجه ای نرسیده و علوم انسانی در غرب همچنان تحت تاثیر موج جهانی شدن در حال بیشتر همگن شدن است! از این مسئله گذشته منطقا چه لزومی دارد همه علوم انسانی در فرهنگهای مختلف بالضروره گزاره ها، نظریه ها و قواعدی متفاوت داشته باشند؟ زیرا در مواردی که موضوع این علوم صرف فرهنگ و عوارض ذاتی آن نباشد مبادی، مقاصد و روش شناسی پرداختن به آنها ربط چندانی به تفاوتهای فرهنگی جوامع نخواهد داشت. به عنوان مثال در علومی مانند فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، علوم سیاسی و مانند آنها دستیابی به تعاریف و قواعد بنیادینی که ورای تمایزات فرهنگی برای همه افراد جوامع بشری راه گشا باشند چه ایرادی دارد؟! تفاوت های این علوم در جوامع مختلف، نه در صدور احکام و نظریات علمی بلکه در پیدا کردن مصادیق آنهاست.
نگارنده قصد انکار مطلق تاثیر تمایزات فرهنگی بر علوم انسانی را ندارد ولی معتقد است در نظر گرفتن این تمایزات به تنهایی و ضرورتا نمی تواند علوم انسانی را به سر منزل مقصود برساند که همانا دستیابی به حقیقت یا نزدیکترین پاسخ به آن در حوزه های مختلف علمی مرتبط با انسان باشد و درست از همین جاست که زاویه ما با غرب در این حوزه آغاز می شود، یعنی نحوه نگرش به حقیقت. در واقع آنچه بسیار بیشتر و مقدم بر تمایزات فرهنگی بر ماهیت علوم انسانی تاثیر گذار است تمایزات عمیق تر و مبنایی تری است که در رإس آنها اختلافات معرفت شناختی و به تبع آن اختلافات هستی شناختی، انسان شناختی و از این دست قرار دارد. علوم انسانیِ بر مبنای یک معرفت شناسی تجربه گرا، نسبی گرا و یا شک گرا مسلما با علوم انسانیِ بر مبنای معرفت شناسی مطلق گرا تفاوت ماهوی خواهد داشت و همچنین است تفاوت علوم انسانی بر مبنای دو جهان بینی الهی و مادی و دو انسان شناسی اسلامی و اومانیستی و الخ. اینگونه مفاهیم بنیادینی در تفکر اسلامی - شیعی ما بلاشک تحت تاثیر بسیار عمیق و گسترده دین و مذهب قرار دارند که به اعتقاد ما دین خاتم و مذهب بر حق است و راه و رسم صحیح زندگی فردی و اجتماعی انسان. در معرفت شناسی مطلق گرای اسلامی، جز در مورد علوم صرفا عقلی، در غالب علوم انسانی ما با مفهوم "وحی" به عنوان مهمترین منبع معرفتی مواجهیم و نحوه نگاهمان به عقل هم با بسیاری از مکاتب - مانند پوزیتیویسم که منابع معرفتی را محصور در حواس پنجگانه می داند - متفاوت است. از جهت دیگر عقل در اسلام بر خلاف غرب، عقل ابزاری نیست که تنها معطوف به ماده باشد. همین تفاوت ها تا اعماق جهانبینی، هستی شناسی، انسان شناسی و حتی روش شناسی و علم شناسی ما امتداد یافته است.
ممکن است گفته شود و به کرات هم گفته شده که با توجه به اینکه مفهوم بومی بودن ریشه در فرهنگ و تمایزات فرهنگی جوامع دارد و یکی از عناصر متشکله فرهنگ بی تردید دین و مذهب است پس اگر ما بنای بازنگریمان در علوم انسانی را بر مبنای بومی بودن قرار دهیم، حق اسلام را هم اداء نموده ایم. این سخن به هیچ عنوان پذیرفته نیست چرا که در این صورت نقش اسلام را از فصل افتراق اصلی علوم انسانی غربی با علوم انسانی مطلوب به نقشی حداقلی به عنوان تنها یکی از عناصر فرهنگ بومی تنزل داده ایم. تازه آن هم اگر با عناصر دیگر فرهنگی مان تزاحم و تضادی نداشته باشد که البته بعضا دارد. در حالی که هیچ یک از عناصر متشکله فرهنگ ما مانند اسلام منجر به آن اختلافات عمیق و مبنایی که ذکرشان گذشت نمی گردند و اصولا همان اختلافات مسبب ناکارآمدی علوم انسانی در جامعه امروز ما و حتی جوامع غربی است. بر این نکته تاکید می کنم که این معضل صرفا دامنگیر جامعه ما نیست چرا که علوم انسانی فعلی درد چندانی از جوامع غرب نیز دوا نکرده است. البته من به هیچ وجه قصد انکار همه دستاوردهای غرب در این زمینه را ندارم ولی آنچه مسلم است در یک نمای کلی، علوم انسانی غربی انسان غربی را انسان تر که نکرده هیچ؛ بر سرعت سقوط و هبوط وی افزوده است. فلسفه غرب تا کنون چه کمکی به انسان سردرگم و حیران غربی برای شناخت حقایق هستی نموده است؟! روانشناسی غرب به چه اندازه توانسته دانشمندان غربی را مجاب کند که آی آدمها، آدم دو ساحتی است؟! جامعه شناسی غربی چقدر در رفع معضلات اجتماعی میان زیر بنا و روبنا و کلا بنای جوامع غربی موفق بوده؟! علوم سیاسی غربی به چه اندازه در جلوگیری از قتل و جنگ و خونریزی در شرق و غرب عالم توفیق یافته؟! الهیات هم که خدا رحمتش کند و الخ.
با همه این اوصاف و متاسفانه ما حتی در همین ایامی که بحث از بازنگری در علوم انسانی غربیمان مطرح است به کرات و از زبان و قلم کارشناسان حتی بعضا مذهبی و انقلابی این بیان طوطی وار را می شنویم و می خوانیم که علوم انسانی غربی برای جوامع غربی البته کارآمد بوده اند!! جمله کوتاهی که ریشه در ضعف عمیق مبنایی این آقایان اتفاقا در زمینه علوم انسانی و مقهور بودن ایشان در مقابل زرق و برق و جوسازی تبلیغاتی غرب دارد. اصولا تخفیف و تقلیل مبحث مهم و بسیار حیاتی تحول و بازنگری در علوم انسانی توسط این آقایان نیز از همین روست و این به هیچ عنوان وضع مطلوبی نیست. اگر پیش قراولان و ژنرالهای علمی ما بخواهند اینگونه منفعلانه و از موضع ضعف به وضع حاظر علوم انسانی بنگرند، محال است بتوانند به آن حرکت عظیم مورد نیاز علوم انسانی که بواقع نیازمند تلاشی انقلاب گونه است و به طور قطع اگر از روی خلوص نیت انجام گیرد ثواب جهاد خواهد داشت، توفیق یابند.
به امید اینکه خداوند بصیرت و شجاعت لازم برای انجام این تحول مهم را به ایشان عطا فرماید.
پی نوشت:
* به عنوان مثال بنگرید به خبر روزنامه کیهان مبنی بر "ارائه ده راه کار پیشنهادی برای بازسازی علوم انسانی در بیانیه پژوهشگاه حوزه و دانشگاه". در بند چهارم این بیانیه ببینید چه راهکاری توصیه شده است: "تقدم بحث بومی کردن علوم انسانی بر اسلامی کردن علوم با توجه به دسترس پذیرتر بودن، فراگیر بودن و وفاق بیشتر بر موضوع اول". این یعنی حقیقت فدای دموکراسی! این یعنی دروغ را به اسم علم به خورد مردم دادن! این یعنی فاجعه!
البته نباید از نظر دور داشت که برخی با اشاره به این عنوان یعنی "بومی بودن" در واقع همان اسلامی بودن را در نظر داشته اند مانند خود بنده در یادداشتی با عنوان "توسعه بومی یا توسعه غربی، مسئله این است!" که با توجه به فحوای اینگونه مطالب می توان به این موضوع پی برد و حساب اینگونه نوشته ها جداست ولی آنچه در مورد پژوهشگاه حوزه و دانشگاه که خود باید در این مصیبت صاحب عزا باشد آمد واضحا غیر از این است.
+ در همین رابطه: مدیریت انقلابی؛ لازمه تحول در علوم انسانی
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ و ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ توسط : محمدجواد مهدوی
نظر دیگران() || [لينك مطلب] || [بالای صقحه]
.: یادداشتهای محمدجواد مهدوی :.


سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما. همه این جمله زیبا و پر معنا را که اول بار توسط شهید مدرس بیان شد و امام خمینی(ره) آنرا احیا و عملی نمود شنیده ایم. اما آیا مفهوم آنرا نیز به درستی درک کرده ایم. یا با سلایق و تمایلات شخصی خود آنرا تفسیر و تاویل نموده ایم. اگر در شعار فوق تامل نماییم متوجه ابهامی خواهیم شد که کمتر به آن توجه شده است و آن اینکه؛ برون داد چنین طرز تفکری چه باید باشد؛ دیانت سیاسی یا سیاست دینی؟! به عبارت دیگر بر اساس جمله فوق این سیاست است که باید نحوه نگرش ما را به دین مشخص کند و یا دیانت است که باید راهگشای امور سیاسی ما باشد و اینکه از این دو مفهوم، یعنی سیاست و دیانت کدام یک بر دیگری اولویت و رجحان دارد؟
ممکن است پرسیده شود که حال چه فرقی می کند؛ دین سیاسی و یا سیاست دینی؟! در پاسخ باید گفت تفاوت این دو، تفاوتی بسیار مبنایی و مهم است و عدم توجه به آن بسیار خطرناک که البته به وفور مورد بی توجهی قرار می گیرد. چه بسیار سیاسیونی که به دلیل عدم شناخت صحیح از اسلام و نداشتن مبنای اعتقادی محکم و استوار، قبل از اینکه خود را در چهارچوب شرع مقدس قرار داده و به واقع تسلیم اسلام شوند و ببینند اسلام از آنها چه نوع جهت گیری سیاسی را طلب می کند، ابتدا بنا به تشخیص عقل خود - که گرفتار انواع و اقسام خطاها و قصورهاست اگر نگوییم هوسها و تقصیرها - خط مشیی سیاسی را بر گزیده اند و سپس تفسیری از دیانت را که به سیاستشان بخورد را یافته یا بافته و آنرا به این الصاق نموده اند و چه انحرافی از این بدتر و چه کسی از اینان ظالمتر که "وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ کَذِبًا".
به شخصه گاهی که به روش اینگونه افراد انتقادی کرده ام اول چیزی که با آن به محاجه پرداخته اند فریاد وا اماما و وا مدرساشان بوده که مگر نه سیاست ما عین دیانت ماست؟! و الخ. جمله مبارکی که مصداق واقعی "کلمه حق یراد بها الباطل" است. نتیجه این تفسیر غلط چیزی نیست جز بیماری خطرناک التقاط. بیماری صعب العلاجی که اگر درمان نگردد به تقابل با اسلام اصیل ختم خواهد شد. تقابلی که از تعارض نظری با اسلام و انقلاب شروع و به نفاق و نهایتا تعارض عملی با ارزشهای دینی و سیاسی منجر خواهد گردید* و البته همه اینها ریشه در همان ضعف اعتقادی و عدم شناخت از اسلام دارد.
متاسفانه خیل عظیمی از سیاسیون ما به همین ضعف شناخت و همان بیماری التقاط دچارند. در این میان و با توجه به آنچه در سالهای اخیر تجربه کرده ایم سهم فعالین سیاسی جبهه به اصطلاح اصلاحات بیش از بقیه جریان هاست. چنانکه در سالهای پس از انقلاب بارها نشان داده اند ارزش و اهمیتی که برای اجتهادهای شخصی و دگراندیشانه خود در عرصه دیانت و سیاست، قائلند برای هیچ چیز دیگر و حتی برای نصوص دینی نیز قائل نیستند چه رسد به فرامین رهبران دینی و ولی فقیه و ... . کسانی که تا امام(ره) در قید حیات بودند و به دلایل مختلف از جمله اوضاع خاص زمان جنگ، مخالفتی با آنها - که در صدر امور مملکت قرار داشتند - نمی نمودند، به شدت و حدت ولایت فقیهی بودند ولی پس از رحلت امام(ره) از جهت اینکه نظرات و منش سیاسی آیت الله خامنه ای (مد ظله) را مطابق با امیال و مقاصد نفسانیِ سیاسی و اجتهادها و تفاسیر اعوجاجیِ دینی خود نمی دیدند از تبعیت از ولی فقیه سر باز زدند و اینها همه نتیجه دین سیاست زده آقایان بود.
همان دین سیاست زده آقایان بود که موجب شد تا بعد از رحلت امام(ره) حتی بعضا اینگونه استدلال کنند که ما ولایت مطلقه را هنوز قبول داریم ولی این ردایی است که فقط به قامت امام(ره) برازنده می دانیم. در حالی که اگر تبعیتشان از امام(ره) حقیقی بود می بایست پس از ایشان هم همچنان پیرو دستورات حضرتش می ماندند که نماندند چنانکه حتی در زمان حیات امام (ره) هم کارنامه قابل قبولی در ولایت پذیری از خود بر جای ننهادند.
همان دین سیاست زده آقایان بود که باعث شد در زمان حیات امام(ره) و برخلاف نظر ایشان مملکت را به چپ و راست تقسیم کنند و در سازمان مجاهدین انقلاب سر ناسازگاری با نماینده امام(ره) گذارند و نخست وزیر خودشان را به دولت آیت الله خامنه ای تحمیل کنند و مخالفان را پیرو اسلام آمریکایی بنامند و بر اساس تفکرات التقاطی خود مارکسیزم و اسلام را در هم آمیزند و محصول آنرا در تمام دوران مسئولیتشان با کوپن به خورد ملت دهند و با تند روی مردم را به نظام و اسلام بدبین کنند و نهایتا جام زهر را به امام(ره) بنوشانند.
همان دین سیاست زده آقایان بود که سبب شد تا اندک اندک بیشتر و بیشتر از نسخه اصیل اسلام فاصله بگیرند تا جایی که برای تفسیر پردازی از اسلام جهت توجیه انحراف های سیاسی خود آشکارا دست به تحریف بزنند و در این میان حتی دست به دامان نظریه های تاریخ مصرف گذشته غرب نیز بشوند و حتی تر مقابل نصوص آیات قرآن و روایات معصومین (ع) اجتهاد کنند و همه اینها را به نام نو اندیشی دینی انجام دهند و مخالفان خود را نیز مانند سابق به باد توهین و تمسخر گرفته و متهم به خشکه مقدسی و تحجر و ارتجاع نمایند.
و همان دین سیاست زده بود که این تعارضات نظری را اندک اندک به نفاقی در دل این آقاین بدل کرد. به نحوی که سالها با این تفکرات زندگی کردند ولی ظاهر خود را اسلامی جلوه دادند و سالها بر علیه انقلاب فعالیت کردند ولی ظاهر خود را انقلابی جلوه دادند و سالها با بیگانگان دوستی کردند ولی ظاهر خود را بیگانه ستیز جلوه دادند. تا اینکه زمینه برای تعارض عملی و عصیان و سرکشی آنها فراهم گشت و باز همان دین سیاست زده بود که دیگر اثری از دین در آنها باقی نگذاشت به گونه ای که بسیاری شان دیگر رسما خود را سکولار معرفی می کنند و آن شعار کذایی سیاست ما عین دیانت ماست را دیگر حتی برای ظاهر سازی نیز به کار نمی برند و آشکارا مقابل اسلام و انقلاب صف آرایی کرده اند.
مسلما اگر کسی اسلام را به درستی بشناسد در این مسئله مهم و اساسی شک نخواهد کرد که این دین و دیانت است که به واسطه اتصال به منبع لایزال و زلال معرفتی یعنی وحی، برای طرح ریزی دستورالعمل زندگی فردی و اجتماعی انسان نسبت به سیاستِ منتج از عقلانیت اومانیستی و تفکر سکولاریستی اولاست و باید افسار سیاست را مانند دیگر وجوه زندگی فردی و اجتماعی انسان به دست آن داد. چه آنکه منظور نظر گوینده شعار مذکور نیز دقیقا همین بوده و وی نیز بر اساس اعتقاد به پاسخگو بودن اسلام برای همه مسائل بشری، سیاست را عین دیانت دانسته، چنانکه دیانت عین تمام زندگی بشر با همه ابعاد و شاخصه هایش است. متاسفانه این حقیقت تا این اندازه واضح به دلیل زنگاری که بر تفکر و عقلانیت برخی سیاسیون ما نشسته جای خود را به سرابی از اجتهادهای غیر علمی و برخاسته از نفسانیات آقایان داده است.
اینگونه است که اعوجاج در آن مبانی فکری و اعتقادی مهم و انتخاب سیاست دینی بجای دیانت سیاسی به چنین نتایج وخیم و دحشتناکی منجر می گردد و همه اینها از نشناختن اسلام سرچشمه می گیرد، از جهل مرکب آقایان نسبت به اسلام که بواقع مرضی است لاعلاج.
پی نوشت:
*با اندکی الهام از مصاحبه ای با دکتر جواد لاریجانی که مصاحبه کننده رو فراموش کرده ام.
نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ و ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ توسط : محمدجواد مهدوی
نظر دیگران() || [لينك مطلب] || [بالای صقحه]
نوشته هاي اخير
+ 22بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی
+ شهید سید عبدالرضا موسوی؛ آیینه تفکر و تعبد
+ مدیریت انقلابی؛ لازمه تحول در علوم انسانی
+ علوم انسانی بومی یا علوم انسانی اسلامی!
+ سیاست دینی یا دیانت سیاسی؟!
+ عزت نفس و تواضع یا تکبر و خود کم بینی!
+ موسوی؛ نماد بی هویتی یک جریان
+ دوران پیاده نظام دانشجویی سر آمده!
+ من ٢٢ خردادی ام
+ انقلابی در رئیس جمهوری و رئیس جمهوری انقلابی
+ قدرت هدف یا قدرت ابزار
+ توسعه بومی یا توسعه غربی، مسئله این است!
+ جهاد سایبر سپاه مورد تقدیر وبلاگ نویسان
+ من و مساجد اهواز
+ به یاد شهدای مسجد فاطمیه اهواز
+ چرا سروش؟!
+ تکذیبیه!
+ سروش، حقانیت ادیان و مسئله نجات
+ تجربه دینی سروش!؟
+ قبض و بسط تئوریک شریعت!
+ از پلورالیزم دینی تا صراطهای مستقیم
+ پدران معنوی عبدالکریم سروش
+ مشکل سروش با قرآن
+ شعر٬ سروش٬ قرآن
و دیگر هیچ ...